تبلیغات
سنگ صبور جنوب - قصه

سنگ صبور جنوب

چه عجب یاد آشنا کردی ** ره بسوی د یار ما کردی ** آمدی پر فسون وافسونگر **آه با قلب ما چه ها كردی

مرا ببخش...

ولی آخر....   چگونه می توان عشق را نوشت؟

 می شنوی؟

صدای شیون می آید...

 من نمی توانم عشق را بنویسم

اما به جای آن می توانم قصه های خوبی برایت بگویم.

گوش کن!!!

یکی بود

           یکی نبود:

«پسری بود که عاشق شد......»

به همین سادگی!

مرا ببخش...

ولی آخر .... غرق شدن را چگونه می توان نوشت؟

من نمی توانم غرق شدن را بنویسم.

می بینی؟؟؟

فاصله ای نیست!

بگذار داستانی برایت بگویم:

یکی بود

              یکی نبود:

«پسری بود که با تو یکی شد....»

به همین سادگی!

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1388 ساعت 01:42 ب.ظ توسط مدیر:1390 نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak